
هیچکس نوشت ...
برمیگردم به زودی ...
سلام هیچکس نوشت...
بعد از آن خاكي حالا ماه ديواري دور آسمان چرخاندم تا او در اين خالي هاي بي اعتماد
از پله هاي اكسيري راز بالا بروي و دورترين هاي بي نقطه هم زيبائي ات را سلام كنند
اما ديشب چشمت بغضي را عريان كرد كه صبح بر آمدن را در آفتاب به جلجتا كشد
اوما آبان كبود تنهائي ات آنقدر حقيقت دارد كه هيچكس
در اين حوالي هم سايه ي تونيسست
{ چنین گفت های چهار حرف ٬ از ابتدا تا به امروز }
الف : همین ماه که حالا افتاده بالا را ٬ اولین من را که در دهان
غار تابید خوب می داند آن آغازها دنیا نمیدانم ساکنی بود ساخته از
ریخته های لال ٬ ما آمدیم پلکان روی بام هوش ریختیم.
و : انسان پیشامد سنگ زایی ٬ در لایه های بی شمار خاک ٬ عریان
در بی نگاهی عقل ٬ ما آمدیم پلکان روی بام هوش ریختیم.
ن : آسمان با نقطه ٬ با دایره ٬ دریاچه ی بی دانشی در باد.
ما آمدیم پلکان روی بام هوش ریختیم.
ل : ردپای رکود همچنان و برهنگی هیچ بی امان . ما آمدیم پلکان
روی بام هوش ریختیم.
با گیسوان خورشید قهوه ای ٬ با چشم های به راه ریخته ٬ تپه را وزید.
ناگهان عطر گفت در تیرگی های دره فانوس آویخت.
ای اطرافی که گهواره ی نورید ٬ دهانم را اگر می شنوید ٬ نگفت های
قطره ای است که با روزی کنار من چهره اش برکه شد و دستم را در
ادامه های خاک گرفت.
این راههای رسیده تا هر کجا ٬ جست های گمی است که خیرگی هایش
بی رنگی مرطوب سمت ها را در آغوش دارد.
و تو که رنگین جلوه های آن کوهبان پیری . آنقدر راه باش تا عاقبت بال
شانه هایت را آسمان بکارد و آبی هر سوهای رفت بمانی.
اوما ٬ مسیر وقت های بی ثانیه ٬ با تو قدم زدن همان پر زدن است.
اوما سوی هر سوهای من. فانوس های کوچه ی غمناک را که بگذری
سایه ات زمین گیری سرنوشتم را سیاه می پوشد.
با این همه ستاره و تیرگی پیشانی ٬ حق داری در شب های بارانی
به دیوار ابر تکیه کنی و من هم چتر نمی دانم چه بگویم را بالای سر
خورشید بگیرم.
اوما ٬ طعم اولین حرفهای اوقات ازل ٬ همین روزها آسمان پائین می آید
و دست خاک میرسد به ماه.
اردیبهشت ـ زودتر از آن هر حجم اسباب یدا... رویایی را چید:
با تو بهار/ دیوانه ای است/ که از درخت بالا میرود
/و می رود / تا باد/ من از درخت / بالا می افتم
.خرداد ـ هم سر نوشت تازه ای را وزید:
با هر چه عشق / نام تو را می توان نوشت / با هر چه میرود
/راه تو می توان سرود / بیم از حصار نیست / که هر قفل بسته را
/با دست های روشن تو می توان گشود
.تیر ـ با دشوار رفتن اورنگ خضرایی را لب ریخته ی کلام کرد:
گل های باغ ادامه ی انگشت های تو هستند / تو در بهار های
دیگری از من آغاز می شوی / تقدیر باستانی من چیست
/که عطر خاک / مرا مجنون دیگری کرده است؟
مرداد ـ دیروز و خط فاصله ها را ورق زد:
حصار کاغذی اماـ / که قطعه ی جادوست / که پر منازعه ی
بی امان ارواح است ـ/هنوز با من و اوست / تو بی مضایقه
خوبی که با منی ای دوست
....منوچهر نیستانی خیلی دیر کرده بود!!...
شهریور ـ نه به ابر ٬ نه به آب ٬ نه به این آبی آرام
بلند ٬ تنها به تو و کوچه می اندیشید:
...
یک درنگ ٬ یک نگاه: روی راهی از ازل کشیده تا ابد ـ /در میان برگ های زرد / می تپید بیاد تو هنوز / قلب پاره پاره ام
.مهر ـ کنار صدای تو خوب است ٬ تنهایی سهراب را
با شاخه ی نور بو میکرد:
گوش کن ٬ جاده صدا می زند از دور قدم های تو را / چشم تو
زینت تاریکی نیست / پلک ها را بتکان ٬ کفش به پا کن و بیا
.آبان ـ از قصیده آهو ٬ شکل دور شاپور بنیاد را ورق زد :
از کجا آمده بودم که اشک های تو در چشمهای من بود
/و واژه های دریا را / بر برج های باد/ می نوشتم / و در
چشم های تو / گم ـ راه / می رفتم / وقتی برای شب
/فقط دو ستاره داشتم و یک آه / از کجا آمده بودم به با
روی برج / با اشک های تو / در چشم های من
.آذر ٬ با آیدای بی بامداد ٬ عطری سپید بر مخمل فکر پاشید:
میان آفتاب های همیشه / زیبایی تو / لنگری ست
.../نگاهت شکست ستمگری ست ـ / و چشمانت با من گفتند
/که فردا روز دیگری است
.دی ٬ انگشت روی خاک ریخت و پری اتفاق ٬ فروغ وقت
را از اعماق آبها صدا کرد:
ای شب از رویای تو رنگین شده / سینه از عطر توام سنگین شده
/ای تپشهای تن سوزان من / آتشی در سایه مژگان من
.بهمن ٬ دانش عاشقانه ی سیب و حمید مصدق را برای
من و اوما سطر شد :
تو به من خندیدی / و ندانستی من / به چه دلهره از باغچه ی
همسایه / سیب را دزدیدم / باغبان از پی من تن دوید / سیب
را دست تو دید / سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک / و
تو رفتی و هنوز / خش خش گام تو آرام آرام می دهد آزارم
/و من اندیشه کنان / غرق این پندارم / که چرا باغچه کوجک ما
سیب نداشت
.اسفند ٬ گل یخ در قلب نصرت رحمانی کاشت:
اندوه اگر پنجه به قلبت زد / تاری زموی سپیدم / در عود سوز
بیفکن / تا عشق را در آستانه ی درگاه بنگری.
......................
........................
.......................
اوما
فروردین شادمانگی هام ٬ مجال اول سال . تولدت باهر کجا باشی ٬ با تو باشی و حتی نباشم من ٬ همیشه مبارک باد.

یک هفته هم نشد که باران با تمام نمی خواست ببارم هایش باز
در ایستگاه رعد باد و ابر لبخند زد. ولی تو کنار چند روزهای بعد با
سیلی های ( خیال می کنی دیگران نمی فهمند ؟) حتم هایم را تا
اگر های بی تکلیف بردی . آهای اشتباه را فکر کردی : دیگر میوه ها ی
درخت داستانم در باغ اعتمادت کال تردید شده اند ! من ترک برداشتم
و دنیا روی سرم به زمین خورد... من که بی او عمر می میرم... نکند
این بار با برود این یک ذره دوری هم تعبیر هزار کنعان بی دیدار شود
اما آمد و آبهای رفته و معذرت خواهی ام نیز آسیاب سینه ات را تکان نداد.
ای بود ای باش ای درخت با آن همه مخاطب نیلوفران انبوه! این بار که
با برگشتن برگشتی بر میگردم و جز تو به هیچ می خواهم دیگری ایمان
نخواهم آورد . حتی با آن دو ساقی اشراق نشین وصل.
اوماـ گمانه های آبی دریا یک روز مزد قطره بودنم را از دریا می گیرم.
گفته های مرداد با آبان رفته ای است که ۷ دی ماه ۱۳۸۰ از دهان اتفاق
در اتاقم افتاد. اینجا رودها و جاری ها ٬ درخت ها و عطر ها ٬ آن قدر
زمزمه هایم را می چینند که سمت هیچ ایمانی فکرم نمی وزد.
حالا که حس باید بگویم های من از دست های دی ماه و شاعرش
رد می شود . بگذار هوشم را چند سطری دور این زمین و کمربندش
بچرخم تا تو دست تکان دادن احوالم را کبوتر باشی . بعد از آن هفت سال
و هفت ماه بعد از آن شکل تلخ رفت ٬ پری های دل به آب داده ی بالدار آمدند
و تاج آبی باران را روی سرم پاشیدند و مثل آن از دست هایم با انبوه دیگر
به خاک فکر نکن رد شدند.
.....................
سپیدی و من...
....................
بین مسیرهای بی ساعتی و کجا بروم های بسیار آن قدر گم٬ راه رفتم تا
خوش تر از ماهی با شبانه های گیسو در بی زمان های شراب قدم هایم را تابید
بعد ها که کلامش اتاقم شد فهمیدم پنجره همه ی آفاق ختم جغرافیای
واژه هاست. همان قرن هشتمی ماه که لبش را مرغان ازل را ذکر می ریزند.
..........
: دف خوانی و رقص در سایه ی طوبای هزار نام ٬ حالی رهاتر از آفتاب دارد.
............
اوما زمینی ناز ! دستهایم را به دنیای ساده ی شاعری دادم که تو را ٬ مرا ٬
با خیلی دوستمان دارد تا همین فردا کنار تولدش جشن می گیرد.
اوما اینجا که من خوابم و دریا ٬ گریه ای بر درگاه چشمی نیست.
اینجا همه چیز آبی
اینجا همه عاشق
اینجا همیشه باران می بارد.
حالا تو مانده ای و دره هایی که به پاهایت پیچیده اند.
حالا من مانده ام و بلندای تلخ قله ای که حسرتی سرد در گامهایم ریخت.
بگذار در ابتدای همین چه باید بنویسم ها تکلیف اعتراف هایم را با چراهای
ایستاده در کنار تیرک تاریک این روزها روشن کنم. من ساده آمده ٬ از اول
همان سمت هایی که نمی آمدی و بعدها آمدی با آنقدر تو ای پری کجایی؟!
حنجره ام را عریان کردم که سکوت هم زبانش به مه وستاره درد من می دانند
وا شد. بر من چه گذشت و افق های حرف مکث کودکی عاشق را برایت فاش
کردند اما تو تا هنوز به ای کاش پرنده ای فکر میکنی که من هنوز احترام
هجرتش را هر سال در آستانه ی آبان های بی آشیان پر خواهم زد.
اوما ای ماه ای نجوم ازلی! دو ضلعی هم که باشیم همیشه
فکر خط سومی ٬ ما را مثلث حرف خواهد کرد.
اوما شکل افتادن آدم با سیب در کمتر بگویم های من حوای بی رحمانه
زیبا ٬ در این شب های بی پرتاب صبح ٬ من و ماه باران دوستت دارم را باور کن
اوما با سی بار و بیست وهفت بار که ما باشیم ٬ تخمیر و هوا و نور
صد بار دیگر که ازل را تا زایش ترانه ای ببرند باز صبحی چون تو را آسمان
به خواب هم نخواهد دید . این را کوهبان بی ستاره ای در دره ی رنگ ها
به من گفت . حوالی ترک خورده و ابرها و حرف های این نوشت
هم فهمیده اند با هیچ و ریشه های تشنه ام آن قدر ماندم که
نیامده ها هم آمدند و حال مرا به تماشا گریستند.
اوما زیبای هر روز های ماه سپید سبز دانش بهار ٬ سطرهای وقت های
قشنگ٬ روزهای نارنجی تابستان ـ بی تو بودن از هر طرف هم که بیاید
بوی با تو بودن می دهد.
خوب تنگی وقت و فکرهای کمی به جز تو هم دارند قاطی این متن ها
می شوند. فقط: همین روزها اولین باران که سلام کرد از آن طرف خطهای
شفاهی یادم را صدا بزن تا قصه ی من و تو و خدا و ... را برایت تعریف
کنم. زیاد عرضی نیست حال ما خوب است اما تو باور مکن.
ناگهان اتفاق از دهان طوفان پرت شد و صخره ای پهلویم را عبور داد.
آرام آرام اعماق دریا را به گل نشستم . بعدها گروهی کاوش را زیر آب
نفس کشیدند و مرا به ماسه های ساحل تعارف کردند دیدند این کشتی
که من باشم هزار تخته کم دارد . با راه قدم ها را جمع کردند و رفتند
هفته ها از هفت روز و ماه ها از سی روز گذشت٬ تنهایی ام را حتی
نسیم بی سلامی هم رد نشد اوما ـ اتفاق آبی حالا دیگر دور ٬
تخته هایم را پس بده می خواهم دوباره غرق شوم.
کمی ایستاده در چند قدمی انگار همین دیروز بود و کمی کنار
امروز و این خط به خط ها که دارند مرا با سرعت هر چه باداباد
روایت میکنند. با سه شنبه های قد کشیده تا عصر٬ با حرفهایی که
این روزها بد جوری طوق شوق را برگردنم انداخته اند.
اوما ٬ دن سحرانگیز آرام سوسوی فارهای دریا در این امروز های
پیر تر از دیروز ٬ هر روز با هر کجای این دنیا باشم جوانی های
مصر و آفتاب را در چشم هایت خیره می شوم.
اوما ی شب و من و صدا باور کن در این حوالی فکر یک چتر
و دو نفر روزهایم را سخت بارانی کرده است.
آن شبهای تا صبح می داند و اشک وقت های من که با چه احساسی
این سطرها را نفس کشیده ام.
تمام این اتفاق های رو به نثر به شکل ماه (( اوما )) و پرنده اش که فهمید
خاک جای تلخی ست
گلیم را روی پیشانی دنیا پهن کردی و من هم چای تازه دم حرف را
از پشت دیوار نیمه تمام صبح آوردم.
آدم های بزرگ تر هم بودند. من روبه روی تو او رو به روی او یکی او
بگو یکی تو یکی من بگو یکی او دو تا او +یکی تو مساوی شد با یکی
من. بعد ها که من رفتم درخت و شما سه نفر ماندید آن دو چه گفتند
و تو چه شنیدی این را باید از فاصله های نزدیک به دور پرسید.
بعد ها که اتاقم ابری شد. عشق دقیقه باران حدسم کرد.
شب و تب و نکند بگوید ! نه!؟ یکراست آمدند و کنارم را پر از باید
تو باشی کردند.
چه روزان سرنوشت به دوشی. میخواستم داستان تو را به مقصد برسانم
که دردهای خودم دست هزار و دومین شب را گرفت.
اوما هر قدر خواستی دنیا را سرعت بگیر اما من صبح و سلام آن
درخت و ما هیچ وقت یادم نمی رود.
ثانیه های آخر پنج ساله شد...
سیگار.... صدای شجریان..
اینا از کجا پیداشون شده ... چرا دست از سرم بر نمی دارن ...اصلا چه ربطی داره...
اون یه چیز دیگه بد شگون ... هر چی که بوده ... حالا اهمیتش چیه ... همه چیز
درست شده همین یک کارم مونده که اونو یادم بیاد ؟ چرا گریه ام نمی یاد؟
...........................
او بی دلیل کنار باغچه ایستاده بود اما من طور دیگری می دیدم. خنده ام گرفت
شاید او هم می خواست لب باغچه کارش را بکند و من مزاحم بودم یکمرتبه هر دو بی آن
که بخواهیم به هم نگاه کردیم. دختر لبخند مرا که دید بی آن که بخواهد او هم
لبخند زد . شاید او به خاطر آن که من آن طوری به خورم می پیچیدم لبخند زده بود
شاید از بی تابی خودش خنده اش گرفته بود... گفت:
چرا بیرون نمی آید؟
زدم به در ممکن بود دختر کار دست خودش بدهد مثل خود من در مستراح باز شد
و پیر مرد سرفه کنان آمد بیرون...
صدای دمپایی هایش می آمد که این طرف و آن طرف می رفت
جوراب پایش نبود صدای دمپایی و پاهایش مرا به هوس می انداخت
حالم به هم میخورد از این کارهایش می دانست چه دوست دارم دلم
می خواست با چاقو دمپایی های ابری اش را تکه تکه کنم و از هر تکه یک
لوزی در بیاورم.
صدای پایش...
ماه از نخل گذشته بود و کلاغ نبود. خودش را جلو کشید و آن پایین باز
مرد را دید که دو زانو نشسته بود روی چمن تکه به نخل داده بود و
سیگار میکشید. نخل باریک دود آرام بالا می رفت و می رفت به شاخه ها
می خورد و می شکست. زن از خانه سوخته بیرون آمد و پاورچین پاورچین
آمد پشت سر مرد و سیگار را از دستش گرفت . مرد برگشت در . در
آغوش همدیگر رفتند توی دایره . زن چیزی از روی میز برداشت دستش
روشن شد و روی میز چرخید. یک شعله شد دو تا و سپس سه تا و دست
زن که خاموش شد جیرجیرک ها خواندند. مرد گیسوی زن را پریشان کرد.
زن خندید.
زانویش شل شد و پس نشست . بوی گل های وحشی را که میان مرد و زن
خش و خش مچاله میشدند شنید پیشانی اش را گذاشت لب مهتابی .
چیزی زبانش را می آزرد. دست برد سمت دهانش . یک تار موی زن روی
زبانش بود.
زیر کتری را روشن می کنم پنجره ی آشپزخانه هنوز باز است
توی جا پاها راه می روم به سختی جای پای همسایه... بچه ها
جا پاها تمام می شود کفشم را در می آورم زیر درخت ها می استم
همه خوابند یکی یکی .. لباسم ...راه می روم روی شانه هایم می ریزند
می آیم زیر چراغ پور نور روی دیوار می افتم تماشا می کنم دست هایم را باز میکنم
کنار درخت ها به آنها تنه می زنم می بارند روی سر.. دست.. سرد و خنک می بارند
روی پله ها می نشینم پاهایم را دراز می کنم برف روی پاهایم می بارد.
نگهبان شب سوت می کشد صدای پاهایش را می شنوم روی پله ها
دراز می کشم تا روی صورتم ببارد. تا مرا می بیند... سلام میکند
شما این وقت شب... صبح...
مستراح به نظر من بهترین اسم است برای مستراح
چون مستراح جایی است مثل رختخواب که آدم استراحت میکند .
با این که بد جوری به خودم فشار می آوردم اما باز قصد نداشتم برم
مستراح نمیدانم چرا می خواستم بروم و این حرفها را میزدم شاید به خاطر خنده اش
بود میخواستم باز هم بخندد . و موضوع شاش بند شدن و این حرفها
نمی دانم برای چه بود شاید یک چیزی بود مثل دمپایی های ابری ...
هوای ابری...
چیز ملموسی نیست این پست یه اوهام است
نگاه کن پایه ها میلرزد از حضور من و تو..
نزدیک است...
مقروض هستم ...
ثبت شدم به شماره ۷۶۸...!
به دور از هر مرده باد و زنده بادی باید گفت که ثبت شدم به شماره ۷۶۸
بازیگر نیستم... ولی هستم...
چیزی نیست همیشه همین بوده...
به اسرار دوستان ابراز هویت میکنم
وحید هستم با نام مستعار هیچکس نویسنده وبلاگ ثانیه های آخر...
این یک فصل جدید از اوهام مخیله من است
برمیگردم به ثانیه ها ولی متفاوت...
ایستاده ام...
در ثانیه های آخر چه تاوان سختی پس دادم...
چیزی نیست همیشه همین بوده...!
من چند تا دوست دارم؟ کسی هست؟
برای یه کار جدید به دوستای خوب احتیاج دارم!
دوست من ...مریمی! نردبان چه ارتفاع حقیری دارد!..
من وحید نیکوکار (هیچکس) نویسنده این وبلاگ برای همیشه
به تعطیلات میرود
خداحافظ
باطل شد...
سلام هيچكس نوشت
وحشي است ! نه تنها اين ، نه تنها او... اصولأ همه ي افريقا وحشي هستند
و براي اثبات اين حقيقت چه سندي زنده تر از كتب جغرافيا؟! و آنها....
بدست وحشيگري افريقا متمدن هستند ! و براي اثبات اين حقيقت ؟
آه ! اي كتب جغرافيا اي اسناد دروغ اين قرن دورو ، اين قرن دروغ!
اين كه وحشي است
اگر تصادفأ آدمخوار باشد، اگر باشد
آدم را هنگامي ميخورد كه روده هايش بخاطر ناني كه به آنها نرسيده
انقلاب كرده اند... و اينها كه وحشي نيستند...
براي آدمخواري محتاج به هيچ تصادفي نيستند...
تصادف را تصافأ مي آفرينند. و بعد ميخورند!
اگر اين وحشي بخاطر عصيان روده ها ميخورد
اينها آدم را ميخورند تا هيچكس جز خودشان
اشتباهأ فكر نكند كه بشر است و حق حيات دارد...
و اين وحشي تك افتاده ، فرياد ميكشد
و آنها ميرقصند....
خيابان ، مي بينيد كه چقدر خلوت است!...
سلام
هیچکس نوشت
هیس...! زهر صدایت هیبت سکوت را مسموم میکند!...
سلام هيچكس نوشت
بخاطر نجات شرافتهاي مظلوم ، از بستر فحشاء محتاج به شرافت... بخاطر طبيعت كه
سراپاي هستي اش
اميد است ، عشق است ، ناز است ولطافت. بخاطر پرهاي كبوتر گم كرده و كبوتر هاي
پاشكسته ي بي پر
بخاطر بشر.
بنام وجدان...
بنام انسانيت،
بنام انسان.
تصميم بگيريد كه بيش از اين مرگ با دست خونين جنگ انتقام سياهي اش را
از سپيدي زندگي بيگناه نگيرد...
تصميم بگيريد كه... جنگ بميرد.
سلام
از دوستانی که محبت میکنن و برای من کامنت میزارن ممنونم
و ابراز لطف میکنن تشکر میکنم هیچکس
هيچكس نوشت»
رفت...
رفت به يك ميفروشي تك افتاده...
گفت: آقا جان ... ببخشيد ... شراب اشك داريد؟
ميفروش به شاگردش گفت: آقا حالش خوب نيست... مرخصن!
شاگرد ميفروش با يك مشت، بستري ناراحت بروي زمين برايش پهن كرد...
وقتي باند شد ، چشمش ورم كرده بود ..
گفت آقا: شراب اشك آنقدر گرونه؟!
و رفت...
رفت پيش ميفروشي كه آشنايش بود..
ميفروش آشنا قبل از اينكه بپرسد چه ميل دارد گفت:
زير چشمت چرا ورم كرده؟!
گفت: ميدوني برادر... نفهميدنهاي زمانه آدمو پير ميكنه...
آدم وقتي پير شد چشاش ضعيف ميشه...
چشما كه ضعيف شدن ديگه نميتونن از اشكها پذيرائي كنن...
اشكها ديگه پايين نميان...همونجا ته چشم ميمونن دق مينن و ميميرن...
اين ورم كه زير چشمم ميبيني ... قبرستون هزار هزار قطره اشك
پايين نريخته است......
سلام هيچكس نوشت
هيچ باور نميكردم...
دلم نميخواست باور كنم كه سرگذشت عشق آفرين من ،
سرگذشت نازپرورده ي نازنين من آبستن سرنوشتي بدين پايه شوم باشد...
يادم نيست چند سال پيش بود شايد ديروز بود ديروز يا يك روز ديگر ... چه ميدانم؟
همانقدر ميدانم كه مدتهاست در پهنه ي زندگي جز سايه ي
ماتمزده اي از خاطرات بر باد رفته ي روزهاي كه رفتند ..
قلب نگون بخت مرا مونسي نيست و اين آه پروردگارا ! كمدي خلقت است ! كمدي
اين مرگ موسوم به زندگي!
اگر تنها بودم خوب بالاخره ميدانستم چكار كنم... ميدانستم خيلي ساده تصميم
بگيرم و بميرم !
اما ( آه ! اي سرنوشت سياه) چكار كنم كه در وجود بي پناه من قلب نا شكفته ي
بي پناهتري طپيدنهاي فرداي تولد را تمرين ميكند...
و اين باور كنيد : گناه من نيست گناه او هم نيست گناه خداست ! كاش خدا اين را
مردانه قبول ميكرد
بازگو كردن گذشته هاي پنهاني ، تنها شما ميدانيد شما اي بندگان خلف احساسات
يكپارچه و انساني تنها شما ميدانيد چقدر دشوار است
با تمام اين احوال در واپسين لحظات زندگي حسرت باري كه داشتم صميمانه
ميخواهم همه هر چه بر من گذشته است با شما بميان بگذارم.
من تناه دختر يك خانواده ي فراموش شده بودم.
پدرم نامه رسان بود . حقوق يك نامه رسان را تنها كسانيكه هرگز اجتماع ارزش
دريافت حتي يك ياد داشترا به آنها ارزاني نكرده است خوب ميدانند چقدر است!
پدرم پير نبود ...اما خيابانها ... كوچه ها و پس كوچه هاي پياده روي ف جواني او را خورده بودند.
آرزوهاي پدر من هر يك تك و ناكام در يكي از بن بستهاي گمنام شهر ناكام و گمنام مرده بودند..
پدرم هيچكس را نداشت اما نميخواست قبول كند كه انسان ممكن است هيچكس را نداشته باشد
هميشه منتظر نامه بود... از چه كسي؟از كدام شهر؟ خودش هم نميدانست اما منتظر بود ...
هر روز صبح با حسرتي وصف ناپذير پاكتها را ميخواند پاره اي از اوقات كه اسم خود را
نام خانوادگيش نه تنها اسم خود را روي پاكتي ميديد دلش نمي آمد نام خانوادگي را
بخواند شير و خط مي انداخت.
دعا ميكرد. صميمانه آرزو ميكرد كه نام خانوادگي پشت ان اسم هم مال خودش باشد
ولي نه شير خط نه دعا هيچكدام بداد او نرسيدند.
تا اينكه بالاخره يكروز براي نخستين بار پدرم مست لايعقل بخانه آمد
در سرتاسر زندگي كوتاه خود هرگز پدرم را با آن قيافه نديده بودم...
نه من و نه مادرم ... هيچكدام ازما دلمان نميخواست شادي تصادفي او را لطمه زده باشيم
آنروز ميان پاكتها پاكتي يافته بود كه هم اسم و هم فاميلش مال خودش بود... مال پدرم.
مرد بيچاره از فرط خوشحالي زحمت خواندن آدرس را بخود هموار نكرده بود و
هنگاميكه آدرس را خواند ...
تك نقطه اي سراپا محنت آخرين جمله ي ديوان روي كار نيامده ي خنده هاي تصادفي
اش را پايان داد...
پدر من مرد ... ميدانيد كجا ؟ دم در همان خانه اي كه نامه به ايشان تعلق داشت...
با مرگ پدرم براي مردم محله ي از شهر ما ... يك نامه رسان مرده مرده بود ... براي
من ومادرم : يك نان رسان...
پس از مرگ پدرم ... مادرم ، خودش نه، روح مادرم آنچنان صميمانه در هم شكست..
آنچنان خرد شد
كه حتي مرگ وجود او را پذيرا نمي شد...
من شانزده ساله بودم كه پدرم مرد...
يعني به سني رسيده بودم كه متأسفانه جوانان بيكار دم كوچه ها به من توجه ميكردند ...
سينه ي من فرياد ميكشيد كه من ديگر بچه نيستم ...
من شانزده ساله بودم كه پدرم مرد ...
شانزده ساله بودم كه براي نخستين بار از صميم قلب گريستم
شيون گرسنگي ، آه لعنت بر فقر ، شيون گرسنگي خيلي زود شيون پدرم را از ياد من و مادرم برد
پدر من پس از مرگ خود يكبار هم در گرسنگي مرد...
يك شب وحشيانه تصميم گرفتم كه بدون تماس دستها سرتاسر وجودم را در اختيار
گرسنگي مادرم بگذارم
فرداي ان شب: من رقاصه ي تازه وارد يكي از كاباره ها بودم ...از فرداي آن شب من
آواره اي بي تجربه در صف كاروان مجرب آواره ها بودم تعجب نكنيد از اين كه من رقاصه شدم.
پياده روي هاي پدر نامه رسانم پاهاي مرا رقاص آفريده بودند...
رقاصه ي كاباره ظاهر امر خيلي ساده است مشتي موزيسين مزدور!
فرياد تخته سن... كف زدن هاي مستانه ي مشتي ميخواره ي
بي هدف و بالاخره لبخند نا تمام و نسيه يصاحب كاباره و آنوقت هيچ... نگاه منتظر
مادر... تحويل دادن مشتي اميد كاذب... بستري ناراحت ... روياي گيج كننده ي گيج !
يادم نيست چند وقت پاهاي من بخاطر گرسنگي من و مادرم در خدمت مادرم و من بودند ...
تنها يك شب متوجه شدم كه قبل از پايان مسافرتهاي تكراري شبانه ي من كه از
كاباره نت كلبه ي ما بود مشتي از مشتريان كاباره
كه عصيان دستهايشان ريتم پازدنهاي من بود گرانبهاترينچيزي كه دخترها دارند از من
ربودند...مادرم ساده تر از آن بود كه بسادگي بتوان چنين مشكلي را با او در ميان گذاشت...
بالاتر از آن پيكر ناتوان مادر من تحمل اينچنين بدبختي را نداشت
دو يا سه ماه درست يادم نيست بعد از آن شب صاحب كاباره با كمال راحتي عذر مراخواست...
گفت شبي كه تو را استخدام كرديم تو يك نفر بودي... و حالا كاباره نميتواند خرج دو
نفر را تحمل كند.
فرزندي كه هم اكنون در شكم من است... رقاصه ايست كه از كار بيكارش كرده اند...
اگر ميتوانستم از او معذرت ميخواستم... يا حداقل اگر ميتوانستم از همه آسمانها
ميخواستم كه ترجماندطپشهاي ناراحت قلب من براي ائ باشند...
من امروز تصميم گرفتم بميرم... مادرم حتي تصور چنين تصميمي را نميتواند بكند
بر حسب بزرگواريش هرگز از من نپرسيده است كه چرا برآمدگي سينه ات در مقابل
شكمت بچشم نمي خورد
و اينكه در شكم من هست... فرزند احتياج است... فرزند احتياج... در يك شكم
محتاج چه زندگي ميتواند داشته باشد...
پس از پايان اين نامه كارمن تمام است هم كار من و هم كار همكار من...
رقاصه يكه در شكم من است تمام است...
نامه ام را در پاكتي ميگذارم و اسم و فاميل پدرم را با آدرس كامل پدرم روي آن مينويسم.
پدرم بيهوده فكر ميكرد كه بيكس است...
دليل اين همه ناسزا به من چيست؟؟؟
نميدانم ، چرا؟ چرا؟ تعدادي از بازديد كنندگان در نظر ها لطف كردن و به اينجانب فحاشي كردند
دليل ، نميدانم!...
قدري تفكر كنيد ... هيچكس نوشت
سينه هاي آكنده از خون
همه به يك طريق ، بخون آكنده نيستند...
و بندگان خدا ، همه بيك طريق ، بنده نيستند...
يعني : حساب سياه از حساب سپيد ،
بطور وحشتناكي جداست...
و اين گناه بندگان خدا نيست...
گناه خود خداست...